این پسر بچه نگاه غریبی به دوربین من داشت ... هر چقدر اصرار کردم اجازه نداد عکس اش را بگیرم ... و من آخرین لحظه نگاه دزدکی اش را دزدیدم ....
مدتی نبودم، یعنی بودم و حتی سر حال هم بودم .... اینکه چرا هیچ خبری نبود، دلیل داشت و شاید هم نه. این عکس یادگار سفری به شماله که هم خوب بود و هم نه. روز خوبی بود و پیامد های جالبی داشت که نمی دانم باید راضی باشم یا ... بگذریم ...
میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید .......
من از مصاحبت آفتاب می آیم
کجاست سایه؟
عبور باید کرد
و هم نورد افقهای دور باید شد
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور "هیچ" ملایم را
به من نشان بدهید .....
معادی مقدر نیست
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند
امید دیداری هست
هر چند روز من
آری
به پایان خویش نزدیک می شود
اینجا روستای امین آباده - جاده فیروزکوه - و این کوچولو های نازنین اولین باره که عکس می گیرن ... کلی ژست گرفتن و خندیدن و شلوغ کردن آخر سر به من پفک هدیه دادن و ازم قول گرفتن عکسهاشونو براشون پست کنم که به بقیه بچه ها نشون بدن .... کاش بدقول نشم ....